تبليغاتX
.





























.

 

چقد خوشگله!!!

انقد قیافه خودمو باهاش مقایسه کردم سردرد گرفتم!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:24 توسط |

دله دیگه! اگه میفهمید میشد مغز! همین که نمیفهمه و با همه نفهمیش به آدم زور میگه قشنگه!! وگرنه یکی که بفهمه و زور بگه میشه ظالم!

همین دل اگه بشکنه... دیگه درست نمیشه!

دلم شیکست!

بدجورم شیکست!

از دست یه نفر نه ها!! از دست یه گروه آدم شیکست!

از دست یه مدل فکر کردن شیکست!

از دست تهمتا و فشارا شکست!

از دست اینکه یچی بگی ولی هیشکی هیشکی هیشکی بات هم صدا نشه شیکست!

از دست اینکه یه عده ساکت و موزمارونه و زیرزیرکی و ... ولی تو صاف باشی و رو باشی و نقش بازی نکنی و تهش اونا برنده شن شیکست!

طفلی "دلم! گلم!" (؟)شیکست!

صدا داد اما تو خواب بودی!

وقتی دلم شیکست دلم یه بغل میخواست برم توش و گریه کنم! بگم شیکست!

اما نبود!

پ.ن:خیلی بده که یه حرفی یه دردی یه بغضی رو دلت سنگینی کنه! اما نتونی حتی یکیو اونقد مهربون پیدا کنی که بش بگی... بعد این روت تاثیر بذاره و هی بهونه بگیری و از دست همه ناراحت شیو همرو امروز یه دونه کمتر از دیروز دوست داشته باشی!

پ.ن.دو:خیلی بده رو یکی حساب باز کنی! زیاد! بعد یهو یچی مثل خوره بیفته بجونت که کارت درسته یا غلط! بعد تو همین هیری ویری  طرفم بیاد بات بد تا کنه! (به خودت نگیر!)

پ.ن.سه:سخت ترین کار دنیا اینه که بخوای به اطرافیانت توضیح بدی که چه مرگته!

کفر نوشت:

گــاهـــی خیـــــــــــال میکنم

روی دست خــــــــدا موندم

خستش کــــــــــردم

خودشم نمـــــــی دونه

با مـــــــن چـــــه کنه؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:5 توسط |

بعضی وقتا خدا انقد زود به خواسته هامون ازش جواب میده که نمیفهمیم چی شد! خنگ و خوشحال رد میشیم! حالا خیلی بخوایم لطف کنیم میگیم عجب شانسی آوردماااااااااااااا!!!

نه!

نه!

نه!

من شانس نیاوردم!

خدا یبار دیگه بم لبخند زد!

منم فهمیدم!

مرسی خدا جون! مرسی! مرسی!

پ.ن:می خوام بازم ببندم اینجارو! مردم از بی مخاطبی!

والا!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:39 توسط |

تولد یه سالگیت مبارک!!!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:12 توسط |

وای... وای... وای... انواع عشق:

1. اروس (eros): عشق شهوانی، عشق به زیبایی، فاقد منطق، عشق فیزیکی که بواسطه جذابیت و کشش های جسمانی و یا ابراز آن بطور فیزیکی نمایان می گردد. همان عشق در نگاه اول، با شدت آغاز شده و به سرعت فروکش می کند.

2. لودوس (ludus): عشق تفننی، این عشق بیشتر متعلق به دوران نوجوانی می باشد (عشق های رمانتیک زودگذر) لودوس ابراز ظاهری عشق می باشد (کثرت گرا نسبت به شریک عشقی) به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمی گرداند و رابطه دراز مدت بعید بنظر می رسد.

3. فیلو (philo): عشق برادرانه، عشقی که مبتنی بر پیوند مشترک می باشد. عشقی که بر پایه وحدت و همکاری بوده و هدف آن دست یابی به منافع مشترک می باشد.

4. استورگ (storge): عشق دوستانه، وابسته به احترام و نگرانی نسبت به منافع متقابل. در این عشق همنشینی و همدمی بیشتر نمایان می باشد. صمیمانه و متعهد، رابطه دراز مدت است، پایدار و بادوام، فقدان شهوت.

5. پراگما (pragma): عشق منطقی، این مختص افرادی است که نگران این موضوع می باشند که آیا فرد مقابلشان در آینده پدر یا مادر خوبی برای فرزندانشان خواهند شد؟ عشقی که مبتنی بر منافع و دورنمای مشترک می باشد. پایبند به اصول منطق و خردگرا می باشد. همبستگی برای اهداف و منافع مشترک.

6. مانیا (mania): عشق افراطی، انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگیز (شیفتگی شدید به معشوق) اغلب فاقد عزت نفس، عدم رضایت از رابطه، مانند وسوسه می ماند و میتواند به احساسات مبالغه آمیز و افراطی منجر گردد. عشق دردسر ساز. عشق وسواس گونه.

7. اگیپ (agape): عشق الهی. عشق فداکارانه و از خودگذشته. عشق نوعدوستانه (تمایل انجام دادن کاری برای دیگران بدون چشمداشت). عشق گرانقدر


من کودومم الآن؟؟؟


پ.ن:می خواستم طلسمیو که شکونیدم بنویسم! بعد دیدم تو که میدونی بجز توام لازم نیست کسی بدونه!:)

پ.ن.دو:دلم خواست بنویسم گل در بر و می در کف و معشوقه به کام است... سلطان جهانم به چنین روز غلام است!!

دلم میخواد داد بزنم:فاش میگویم و از گفته ی خود دل شادم/بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم!!

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:1 توسط |

پسره یه جوجه ی صورتی آورده تو کلاس! نشونده تو صندلی کنار خودش!

استاد:آقای فلانی ببر اینو بذار بیرون! بعد کلاس برو دنبالش!!

پسره جوجه رو برده داده به دوتا دختره که بیرون کلاس بودن!

دخترا جوجه هارو برداشتن جیم زدن!

پسره یه برگه پرینت رنگی از عکس جوجه هه درست کرده چسبونده در و دیوار زیرشم نوشته:

این جوجه به همراه دو عدد دختر گم شده است!!! وعده ی مژدگونی ام داده!!

 

پ.ن:لیلا یکیو ضایه کردم عذاب وجدان گرفتم!! یکی از دوستا میشه گفت قدیمیمو تو دانشگا دیدم! بیچاره خیلی صمیمی وایساد حرف بزنه! دوستشم که پیشش بود را افتاد رفت مثلا که من حرف بزنم! منم اصلا بی اعصاب...سلام دادم مثل بز نیگاش کردم! گف خوبی؟ گفتم مرسی! گفت چه خبر؟ گفتم مرسی! گفت دانشگاه خوبه؟ وفقیدی؟ کلا با شرایط یکی شدی؟ گفتم بله ممنون! بعد گفت ببخشید دیگه مزاحم نشم!! منم نمیدونم چی شد گفتم خواهش میکنم!!!

اما انقد عذاب وجدان دارم! انقد عذاب وجدان دارم! انقداااااااااااااا!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:34 توسط |

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر

می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.

 

 

در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”

دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”

پس به طبقه ی بالایی رفتند…

در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”

دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”

طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”

دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…

طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.

دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”

آن دو واقعا به وجد آمده بودند…

دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”

پس به طبقه ی پنجم رفتند…

آنجا نوشته بود:

“این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!”

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:51 توسط |

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببیار

ای باروووون!


دلا خون شو

خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار!

دلا خون شو

خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار!

به سرخی لبای سرخ یار

به یاد عاشقای این دیار

به باغ عاشقان بی بهار

ای بارون!!


ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بحر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون!


ببار ای ابر بهار

...

داد و بیداد از این روزگار

آه و داد ازین شب های تار

ای بارون!


ببیار ای بارون

ببار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون!

دلا خون شو خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

دلا خون شو خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار

به یاد عاشقای این دیار

به باغ عاشقای این دیار

ای بارون

ببار ای بارون ببیار

با دلم گریه کن خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بحر لیلی چو مجنون ببیار

ای باروووون!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 13:41 توسط |

میدونی لیلا...

دلم خیلی گرفته! اصا وقتی حرف از دست دادن یه آدم میفته آدم هم دلش میگیره، هم گریش! مثلا وقتی بابا رفت بیمارستان... یا وقتی امیر رفت با ماهرخ... یا وقتی... وقتی تو گفتی که خسته شدی! آدم انگاری یهویی خالی میشه! تازه میفهمه اونی که دیروز بود و امروز نیست چقد مهم بوده! چقد عزیز بوده! چقد نقش داشته!

لیلا وقتی دلم میگیره و نمیتونم به تو بگم دیوونه میشم! هی گریه! هی دعوا! هی اعصاب خورد کنی!

لیلا من همه شیطنتامو زیر نظر تو میکردم! یادته!؟؟

اجازه!؟ میتونم شمارو دوست داشته باشم!

یا...

خیار و موز و کیوی... مداد و بیل و کلنگ و... درست یادم نیست...

یا...

پشه! مگس! یادم نمیاد کدومی پشه بود کدومی مگس!

یادته لیلا!

یادته نیما؟

یادته نیما؟

یادته نیما؟

یادته سر انتخاب اسمش کلی فک کردیم! یادمه اول قرار بود علیرضا باشه! بعدا نمیدونم سر چی نیما شد!

هر کاری میکردم بدو بدو میومدم به تو میگفتم!

لیلا موهامو رنگیدم!

لیلا ابروهامو برداشتم!

لیلا یه پالتو خریدم قرمزه! رنگ گوجه!

لیلا آرایش کردم انقده زشت شدم که نگو!

لیلا امروز با رویا رفتیم برگه اسمای افطاریو بدیم!

لیلا استاد برنامه نویسیمون به دسک تاپ میگه دکس تاپ!

لیلا...

لیلا تو بزرگ شدی!

خانوم شدی!

واسه خودت کسی شدی!

اما من هنوز همون آدمم که سال هشتاد و هفت...

منم بزرگ شدما!

عوض شدما!

اما یه جور دیگه!

منم بعضی از چیزایی که تو میفهمیو میفهمم!! اما...

لیلا چرا الکلیا نمیتونن ترک کنن! میدونم! میدونم! اراده کنن میشه! اما خب...

نمیخوام بحث کنم اینجا چون گوش نامحرم نباشد جای ÷یغام سروش و ازین حرفا! ولی فقط میخوام اخطار بدم...

یه اخطار گنده!!!

به تو نگم... به یکی دیگه میگم! که شاید اون یکی دیگه اندازه تو دوسم نداشته باشه و این دوست نداشتنش کار دستم بده...

پ.ن:فقط مال لیلا بود! فقط لیلا! فقط لیلااااااااممممم!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:15 توسط |

نیاز به کسی که باید باشد و نیست...

یک دروغ است!

هر که باید باشد،...

هست!

برای خودت دغدغه میسازی بیهوده!


کپی پیست نوشت:

قاب می گیریم خودم را

بزن به دیوار اتاقت

و هر روز خیانت هایم را مرور کن...

به دیدار مرد هایی برو

که روزهای اخر کنارم بودند

از حال و روزم سوال کن

حرفایی دارند برای گفتن...

بپرس در میان از خود بی خود شدن هایم نام چه کسی را صدا می زدم

و هر روز ان بارانی شکلاتی رنگ را بگذار زیر باران تا دلش نگیرد

کفش هایم را راه ببر...

راستی...دستکش هایم کمی خجالتی هستند اما سخت به دستانت نیاز دارند

اب ماهی های مرده را عوض کن....

دستمال های اشکی را هر روز اب بده تا خشک نشوند

هر شب برای موهایم اواز بخوان

و از همه مهم تر مواظب خودت باش

من می روم سر کوچه...

همین حوالی....چرخی می زنم با خدا...زود برمی گردم!


از ته ته ته دل نوشت:

پایان همه چیز معلوم است!

غیر از پایان تو!

که نمیدانم چرا تمام نمیشوی...

اگر خدا نبود به نامتناهی بودنت شک میکردم!!!

آره شک میکردم!

....

دفاعیه نوشت:

صب ساعت شیش و نیم تو اتوبوس...

بچه داره گریه میکنه در حد چی!

بعد مامانش ،بچه رو عین دوغ داره تکون میده!

نمی دونم بعضی مامانا  چرا احساس میکنن بچه رو هرچی بیشتر تکون بدن،بچه ساکت تر میشه!

حیف اون نی نی که دانش به تو!!

عکس دفاعیه نوشت:

انقد بدم میاد به بعضی ذاز بچه ها کلی شکلک و ادا درمیاری... بعد دوتا شوکولات میدی بشون! بعد کلا بازم مث بز نیگات میکنن...

من بچم اینجوری باشه میذارم تو سبد میذارم دم در! روشم مینوسم شکستنی است!!!


پ.ن:به خودت میگی: من اندازه ی این حرف ها نیستم! واین خیلی بده که خودتو اندازه ی چند تا حرفم نمیدونی اونوخ انتظار داری همه آدم حسابت کنن...


پ.ن.انم:هی...

مرد که عروسک بازی نمیکنه!!!

میکنه؟؟


نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:21 توسط |


آخرين مطالب
» فروغ!
» طفلی دلم!
» شانس؟؟
» ...
» عشق؟؟
» اندر احوالات ما تو زد ان یو!!
» مرکز خرید
» باروونی شدیم!!
» لیلام!
» نیااآآآااز!

Design By : Pichak