تبليغاتX
سر کاری

سر کاری

سلام!

خوبید!

یکی از رفقا(آقا حامد/حدیث پریشانی)مارو به این بازی دعوت کرده بود!منم شمارو دعوت می کنم!

               تاریخچه ی شروع بازی های وبلاگی برمیگرده به شب یلدای سال ۸۵...از چند هفته قبل یک موج عظیم در وبلاگ ها به راه افتاد که بر طبق اون بنا شد هر وبلاگ نویسی ۵ راز بزرگ زندگیش رو که تا حالا به کسی نگفته برای بازدید کننده های وبلاگش در شب یلدا بازگو کنه...بازی اونقدر فراگیر شد که خیلی از چهره های مهم کشور هم در وبلاگ های شخصیشون به نحوی در این جوشش همگانی! شرکت کردند و حالا بعد از تقریبا ۲ سال دوباره موج جدید بازی های وبلاگی به راه افتاده...اینجور اشتراک مطالب رو دوست دارم در عین اینکه واقعا احساس میکنی یک بازیه خیلی هوشمندانه میتونی زوایای پنهان شخصیتی ات رو برای دوستان اینترنتیت به نمایش بذاری...مهمترین و فراگیر ترین بازی این روزها  بیان کردن ۱۰ چیز دوست داشتنی در زندگی هست و ۱۰ چیزی که ازشون تنفر داریم !وستان رو دعوت میکنم٬ موظفید حداکثر تا یک هفته بعد از دعوت شدن تو وبلاگتون در بازی شرکت کنین و ۵ تا از دوستان دیگه رو دعوت کنین تا الی آخر...

                                  

                                                                                                     

                                            10 چیزی که به آنها علاقه مند هستم:

                                                            

1)بابام!من عاشق بابامم وهیشکی رو اندازه بابام دوست ندارم!

2)مامانم!خوب مامانم دیگه!

3)تنها باشم!هیچ صدایی نباشه!بزنم زیر گریه!

4)با دوستام(تاکید می کنم با دوستام)برم بیرون!جاش مهم نیست مهم اینه که با رفقا باشی!

5) پیش نیما یا نازنین یا نادیا(قل دیگه ی ماها)باشم!(آخه بابا سالی فوق فوق فوق فوقش پنج بار همدیگه رو می بینیم!عید/تابستون دو بار/عاشورا/یه بارم از آسمون میفته دیگه!)

6)آرزو به دل موندیم با صدایی که پنجره هارو می لرزونه رپ گوش بدیم!

7)ولگردی تو نت!(به شرطی که یه پرنده ای پر بزنه!تازه چتیدن از طریق کامنتم که عشق منه!)

8)اس ام اس بازی!

9) نوشتن!علاقه ی شدیدی به چرت و پرت نوشتن دارم!

10) آدمای مغروووووووووووووور!(نازشو بکشی!واییییییییییییییییییییییی)

11)سیامک خواهانی!(نوازنده ی گروه آریان!)(ببخشید یازده تا شدا اینو نمی گفتم عقده می شد تو دلم!)

 

10 چیزی که ازشون متنفرم:

 

1)یه آدم که چه عرض کنم!یه حیوونی هست که من ازش متنفرم!دلیلی هم نمی بینم که دلیل تنفرمو شرح بدم!

2)طرفدارای تیم پرسپولیس!(من با خود تیم هیچ دشمنی ندارم ولی از اکثر طرفداراش نفرت دارم!)

3)پسرایی که دخترای بدبختو سر کار می ذارن!

4)دخترایی که پسرای بدبختو سر کار می ذارن!

5)کسایی که عاشق نیستن ولی دم از عشق می زنن!(عشق از نظر من خیلی مقدسه!)

6)از آدمایی که از موقعیت خودشون،دیگران و اعتماد دیگران سو استفاده می کنن!

7)از آدمایی که خیلی دروغ میگن و آدمایی که حتی دروغایی که باید بگن رو هم نمی گن!

8)از گوشی های غیر نوکیا و نوکیا سری ان!خط ایانسل با صاحابش!

9)تبعیض نژادی!

10)خواننده های اون ور آبی!(البته اون گروهی که تو لندنن تو قلب و روح من جا دارن!به دلایل امنیتی نام نمی برم!)

 

اگر24 ساعت به پایان زندگیتون مونده باشه چی کار میکنید؟

 

می زنم زیر گریه!اونقدر گریه می کنم که خدا دلش به حالم بسوزه!

 

5 دقیقه اولی که به اینترنت وصل می شین  چی کار میکنید؟

 

اول کامنتارو چک می کنم!بعد میرم ببینم کی آپ کرده!بعد میرم قالب جدید نیمارو نیگا می کنم!(با سرعت اینترنت من به همینا برسی شاهکاره!)

 

هله هوله ی مورد علاقتون:

 

پفک!آدامس!قره قوروت!کرانچی!کاکائو!(تو بگو چی دوست نداری!)

خوب چه طور بود!من دیگه برم!

بای!
نوشته شده توسط پریا در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 11:51 | لینک ثابت |

آقا مارو چه به این کارا!

اول اینکه سلام!

بعدشم اینکه داشتم می گفتم بابا مارو چه به این کارا!امروز می خوام داستان یه دختر از پشت کوه اومده رو تعریف کنم!آقا اصلا ما مال این حرفا نیستیم!

خوب حالا اصل قضیه رو تعریف کنم:

امروز صبح (برخلاف روزهای دیگه که زودتر از دوازده بیدار نمی شم!)ساعت هفت بیدار شدم!صبحانه خوردم!یه ذره الافی کردم!ساعت هشت و ربع حاضر شده بودم برم بیرون(قرار بود خیر سرم برم کتاب هندسه بخرم!)که دیدم مامی ام شال و کلاه کرده!

*:کجا میری مام!

#:دارم میرم بانک!باید قسط بریزم!

*خوب بده من ببرم!

#:بلدی؟

*:O…Yes!چرا نتونم!مگه خنگم!(به همراه بادی به غبغب!)

#:خوب ببین پریا میری شماره می گیری!این چکه رویه امضا می کنی میدی به یارو!و دیگر هیچ!

*:OK!مامان مگه داری به ...تعلیم میدی!

خلاصه ی داستان اینکه یه چک صد تومنی(از اون سبزا!!!)و یه دفترچه دادن زیر بغل این دختره که از پشت کوه اومده!

حس اتوبوس سواریم خفن گرفته بود!یه ربع وایستادم اتوبوس بیاد!بعد سوار شدم!یه کوچولو که شلوغ شد سرچه بلوتوث کردیم!هیچ دستگاهی یافت نشد و شدیدا خورد تو ذقمون!یه ایستگاه بالاتر پیاده شدیم!پیاده رفتیم!

رفتم تو!اول یه دستگاه  خارجکی بود که یه دکمه بنفش داد اونو که میزدی کاغذ بالا می برد!بعد که من این دکمه رو زدم کاغذه که بالا اومده بود اون سرش  شدیدا گیر کرده بود تو معده دستگاه کنده نمی شد!به هر جون کندنی بود این کاغذه رو کندیم و رفتیم یه گوشه نشستیم تا نوبتمون برسه!نوبتمون رسید!بابا برا یه چکه صد تومنی کی حوصله داره آمارشو بنویسه!یه امضا زدم زیرش و دادم به این خانوم تحویل داره!

#کارت ملّی!؟!

*:خانوم به جون شما نه جون نیما من فقط پونزده سالمه!هنوز کارت ملّی ندادن بهم!خانوم وگرنه بخدا مامان بابام دارن جون نازنین خانوم!

#:پس برو خونتون بگو بزرگترت بیاد!

(خوب من اگه برم خونه که ضایه میشه!خواستن توانستنه!پس من قصد می کنم که موفق از بانک بیرون بیام!)

*خانوم بزرگترم سرش شلوغه اگه اون بخواد بیاد دیرکرد می خوره(حالا یکی نیست بگه بچه تو دیرکردو تعریف کن بینم یعنی چی؟)!

#:(یه حس مدیر کلی ام گرفته یارو رو!)خواهر(یارو تو هم سن مامان بزرگ منی!) ما اعلام کردیم که برای نقد چک چیزی به جز کارت ملی قبول نیست!

*:بله!ممنون!

(خوب من که نمی رم بیرون!از هر جا که شده کارت ملی پیدا می کنم!)یه نظر به سالن!همه عجله دارن و این از صورتشون معلومه!از دو سه نفر می پرسم!همه می گن عجله دارن و هر کی یه جور شونه خالی می کنه!یه پسر خوخشله نیشسته اون جا(به چشم خواهر برادریااااااااا!)داره اس ام اس میزنه! در نگاه اول می فهمم که الافه!شدیدا برخلاف میل اینجانب میری جلو!

*:سلام آقا!ببخشید می تونم چند لحظه کارت ملی تونو قرض بگیرم!

#:می تونم بپرسم چی کار می خواین بکنین؟(نیشخنر مزخرف پیروز از این که کار یکی بهش افتاده!)

*:کار دارم!می دین یا نه؟من عجله دارم(کاملا طلبکارانه!)!

یاروام که به تیری(ج/ش/ژ)قباش برخورده بود:نخیر خانوم!نمی دم!(نیششم تا بناگوش باز کرده!)

(یه جهنم!)میرم می شینم روی یکی از صندلیا!شروع می کنم به در و دیوار نیگا کردم!(من؟از تو؟خواهش؟عمرا!)کاملا مطمئنم که بالاخره دلش به رحم میاد!ولی فکر نمی کردم انقدر دیر!اه این یارو چقدر سنگدله!پانمیشه بره بیرونم که من از یکی دیگه بگیرم!دقیق یه ربع دیگه:

#:بفرمایید!کارتونو زود انجام بدید من عجله دارم!بعد از اینم سعی کنید کارتتونو جا نذارید!

*:من هنوز به سنی نرسیدم که بهم کارت تعلق بگیره!

#:پس چرا شمارو فرستادن بانک؟(بازم با نیشخند)بزرگتر از شما نبود!

(خوب احساس میکنم که با یه غریبه بیشتر از این حرف زدن خطرناکه!اصلا به من چه که جواب سوالای مردمو بدم)

*:ممنون!الآن کارتتونو میارم!

چکو از رو کارت ملی یارو پشت نویسی می کنم!می برم میدم به همون دختر اولیه!

#:چک باید توسط صاحب کارت امضا بشه!ضمنا تاریخ تولد رو هم برای ایشون بنویسید!

(ای لعنت!ای درد!ای مرض!)میرم میدم به پسره!

*میشه یه خط زیر این بزنید!

#:منظورتون اینه که امضا کنم؟

(یه نگاه می ندازم!خودشو جمع میکنه!دیگه جرات نداره از جملات یه دختر غلط املایی بگیره!آخه بابا بچه 69 تورو چه به مسخره کردن من!)بازم میبرم می دم به کارمند بانک!

#:نشونیم بنویسید!

(ای الهی به زمین داغ بخوری تورو!)آدرس خونه و شماره رو می نویسم!میدم به اون کارمند عتیقهه!

#:خانوم نوبت شما گذشته!دوباره برید نوبت بگیرید!

کم موندم خفش کنم!آخه زنیکه چرا انقدر چوب لای چرخ من می ذاری؟!؟

یه بار دیگه میرم پیش اون دستگاهه که کاغذ بالا میاره!یه کاغذ میکنم!این یاروام که تا دو دیقه پیش داشت از الافی میمرد الآن شبیه مرغ پرکنده داره بال بال میزنه!(خدا کار هیشکی رو به این اجناس مذکر مخصوصا این 69 جماعت نندازه!تازه هیژده ساله شدن دارن میمیرن!)

خلاصه اینکه یه ربع بعد نوبتم شده حالا اون یکی کارمنده گیر داده!به زور اونو راضی کردم!دفترچه رو مهر کرده پنجاه و دو تومن پس داده!تازه ام اینکه این پنج تومنیاشو توی این دستگاه خارجیا که پول می شمرن شمرد!انگار خودش دست نداره!

ساعت دقیقا نه و پنجاه و دو دیقه از بانک دراومدم!از خیر خریدن کتاب گذشتم!یه راست با تاکسی اومدم خونه!دفترچه رو دادم به مامان و ما رو به خیر  و این بانک رفتنم به سلامت!

ولی تجربه بدی نبودا!

قربان شما!بای!

نوشته شده توسط پریا در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 18:28 | لینک ثابت |

سلام!

اول اینکه نازی خیلی نامردی!که داره شعر می خونه!دل منو آب می ندازی!نازی گهرم باهات!نازی حرف آشتی نزن!نازی خیلی پستی!نازی دوست ندارم!نازی بی ادب!هنوزم دارم می سوزم!اس ام استو که خوندم اشکم داشت در میومد!مامان گفت چی شده؟کی مرده؟من مردم!کی می خواست بمیره!پریا مرد!برای اولین بار تو عمرم شدیدا احساس کمبود کردم!بی شور!بی نمک!بی مزه!تلخ!نا هموار(پست)!من تلافی می کنم!(این یه تیکه خصوصی بود!هر کی خوند یه صلوات به روح تختی بفرسته و گرنه حلالش نمی کنم! تو که هنوز داری می خونی صلوات بفرست دیگه!)

دوم اینکه تبریک شدید خدمت مین عزیز!

بعدشم اینکه بریم سر این پست:

خوب آقا کارنامه گرفتن ماام داستانی داشت!

خوب اول میری تو!میری دفتر معاونت!

*سلام خانوم!

#حسابداری!اتاق مشاوره!کتابخونه!(مرسی که شدیدا منو تحویل گرفتین!)

منو که یه ساله تو کتابخونه سایمو با تیر می زنن!توی اتاق مشاوره ام که برم حتما یه دلیلی پیدا میکنه یه ربع نگرم داره!

میرم حسابداری!آقای آرژنگ نشسته اونجا!سالی یکی دوبار راهم میفتاد دفترش ولی بهتر از معاون محترم رفتار کرد!

*سلام!

#سلام از ماست خانوم!امری دارید؟

*بله!اگه میشه یه نامه بدین برم کارناممو بگیرم!

#بدهی دارید؟

*نمی دونم!

#اه!بله!خانوم ....(فامیل مبارک)شما دقیقا مبلغ دویست و نود و نه هزار و هفتصد تومن بدهی دارید!

*(خیلییییییییییییی ممنوووووووووووون!)یعنی الآن به من کارنامه نمی دن؟

#برید پیش مدیر ببینید ایشون چی میگن!

*ممنون از لطف شما!

از حسابداری در میام و میرم دفتر مدیر!

*سلام خانوم!

#((بدون احترام)داره شیرینی خامه ای می کوف....!)سلام!

*(خوب بی ادب یه تعارف بزنی که من اونقدراام پررو نیستم!تارف نمی زنی اقلا خودت بزارش زمین!)ببخشید توی حسابداری ب..............

#برید واریز کنید بعد!

انقدر بهم برخورد که در اومدم بیرون!من از تو چیزی خواستم که اونجوری ....؟بغضم گرفته بود شدید!دقیقا دم در دفتر مدیر زنگ زدم به مامانو بلند بلند..!

*الو!سلام!چرا شهریه ی منو نریختی؟

#کی میگه!همه شو ریختم!

*پس اینا چی میگن؟

#چی میگن؟

*می گن سیصد تومن بدهی داری و تا ندی کارنامه بی کارنامه!(و بغضم شدیدا ترکید(منم که دختریم که کم گریه می کنم ولی اگه اونقدر خورد بشم که گریم دربیاد دل کباب می کنم!)

#خوبه!خوبه!حالا گریه نکن!بیا خونه فردا میریزیم!الآن برو کارنامتو بگیر فردا می ریزم!

*(با همون صدای گریه آلود)نمی دن که!می ترسن فرار کنم!

یهو یکی از مشاورا که نسبتا میونه ی خوبی با هم داریم(آخه ما یه پامون تو اتاق مشاورست!یه روز می گن نمره ها ت اومده پایین چرا نمی خونی؟فرداش می گن نمره هات رفته بالا دلیلش چیزی غیر از تلاشه؟یه روز میگن چرا پنجره بازه؟یه روز میگن چرا کتری رو گازه؟یه روز میگن چرا خان دایی چاقه؟یه روز میگن چراحدادی الاغه؟یه روز میگن....)اومد طرفمو:

*سلام خانوم!مامان فعلا خدافظ!

#سلام دخترم!چی شده چرا گریه می کنی؟نبینم پریا اینجوری خودشو ببازه ها!(تو دلم:برو بینیم بابا حال نداریم)

*(اما از اون جایی که (با عرض پوزش)لنگه کفش در بیابان غنیمت است)خانوم کارناممو نمی دن!

#چرا؟تجدیدی آوردی؟

*نه!یعنی نمی دونم!می گن باید شهریه تو واریز کنی!(شدیدا عصبانی بودم!نه برای کارنامه!برای رفتار مدیر و معاون!)

#دنبالم بیا!کارنامتو بهت نشون میدم اما به هیشکی نگیا!

رفتم و کارناممو دیدم و برخلاف هر سال که اولین چیزی که نیگاه می کردم نمره ریاضی  بود داشتم دنبال قبولی خرداد می گشتم که تا دیدمش دیگه هیچی از خدانمی خواستم!(اونم که تا پارسال مهر میزدن!امسال یه گوشه کوچولو نوشته بودن!)بعد گوشیو درآوردم و شروع به فیلمبرداری از اون عتیقه کردم!معدل گرام هم با اینکه خیلی افتضاح بود و چهار تا نمره ی ... توش داشت که عبارت بود از (عربی(15)و زیست(16))که ترم اولم کم بودن!(ریاضی(16.5)و فیزیک(16.75))که دلیلش تو پستای قبلی بود!

بابا چشمه ی نوشتنم خشک شده!اصلا موضوع برای نوشتن پیدا نمی کنم!

فعلا بای!

 

نوشته شده توسط پریا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 23:49 | لینک ثابت |

معلم پای تخته داد می زدو صورتش از خشم گلگونو دستانش با به زیر پوششی از گرد پنهان بود!اما اخر کلاسی ها بین خود لواشک تقسیم می کردند و ان یکی در گوشه ای دیگر مجله ای را ورق میزد،معلم با خطی خوانا بروی تخته ای که از ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است!

از میان شاگردان یکی از پا برخواست!همیشه یک نفر باید که برخیزد و به آرامی سخن سخن سرداد:تساوی اشتباهی فاحش و محض است!نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند!

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود،آیا باز یک با یک برابر بود؟

معلم خشمگین فریاد زد:آری برابر بود!

او با پوزخند گفت:آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت ....پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود!...آنکه صورت نقره گون چون مه میداشت بالا بود و آن سیه چرده که می نالید پاین بود...؟!اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد!

حال می پرسم:اگر یک با یک برابر بود...نان مفت خوران از کجا آماده می گردید؟یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد..؟یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر...نیست!

پ.ن:اگه ما سر کلاس پاشیم معلمه میگه:گمشو،خفه شو،برو بمیر!اتاق مدیر!

پ.ن 2:البته اگه معلم ریاضی ما باشه که میگه!پروفسور پریا تو نمی خواد پیشنهاد بدی!همیشه عادتشه که شوخی شوخی بزنه تو ذق پریایه بیچاره!

پ.ن3:راستی سلام!خوبم!خوبی؟

پ.ن4:منبع:مجله ی اطلاعات هفتگی(شماره ی 3326)!

پ.ن5:هنوز زنده ایم زیر سایه ی حضرت دوست!

پ.ن6:معلمه یه خورده کم داشته!باید می گفته!یک مساوی یک در صورتی که یک مساوی نیست با هیومن بی اینگ!  

پ.ن7:چقدر این پی نوشتا زیاد شد!

پ.ن8:بای!

نوشته شده توسط پریا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 17:8 | لینک ثابت |

سلام!

وای خدا جون خیلی دوست دارم!بیشتر از هر کسی و هر چیزی!خیلی ازت ممنونم!

اول اینکه چقدر آدم بیکار زیاده!اصلا به شما چه که میشینید معدل منو حساب می کنید بعد کارنامه می دید!

آقا نخوندیم دیگه!حاجی نخوندیم!مشکلیه؟

درس یک واژه ی نسبتا غریب با پریا!

 (رفقا بخونن لطفا!!!!)نمره ی ریاضی بنده انقدر خوشگله!دل همتون بسوزه!نمره ی عربیم از اون کمتره!

نخوندیم و نخوندیم و نخوندیم تا رسید به امتحانات اصلی امسال!دیگه شوخی بردار  نبود!ولی من بازم شوخی شوخی درس نخوندم!ولی بابا ریاضی که دیگه خوندنی نیست!ترم اول که نخونده بودم چرا بیست شدم؟ ها؟اما ترم دوم ریاضی ما از کجا؟از سمپاد(سازمان ملی پرورش الاغ های دیوونه!)!اول بیست دیقه وقت برای ده تا سوال تستی!بابا سخت بود دیجه!خوب یه ذره فکر کردم بعد به صورت کاملا متفکرانه و ماهر در تست زدن و از این جور چیزا(آخه خیر سرمون پارسال یه پا کنکوری بوریم واسه خودمون) همه ی سوالارو گزینه ی سه زدم(حال اینکه سه از کجا اومده جواب اینه که به کسی ربطی نداره!)!پنج نمره داشت که من شدم یک ونیم! منی که توی برگه ی سوال دادن از همه فرزترم و ترم اول اولین نفری بودم که برگه ریاضی رو دادم و یه ربع ساعتم بیرون تنها بودم(البته من به هیچ وجه اهل دوره ی برگه نیستماااااا)...!حالا فکرشو بکن با این روحیه پاشو برو سر سوالای تشریحی!شونزده تا سوال (هر کدومم کلی  ابجد - هوز - حطی - کلمن - سعفض - قرشت - ثخذ – ضنظغ (منم بلدماااااااااااااااااااا)داشت!) با هشتاد دیقه وقت!خیلی خیلی ریلکس صفحه ی اولو تموم کرده بودم که مراقب گفت یه ربع وقت دارین((بازم رفقا بخونن)مراقبم کی باشه حدادی (..... ..... (بدون احترام)...... ..... ..... ....)!سوالا خیلی پدر درآر نبود اما کم کم کم کمش صد و بیست دیقه وقت می برد! نزدیک شیش هفت تا سوال ننوشتم!مدیر گرامییییییییییییی (....      ......     ........       ..........)دو دیقه وقت اضافی نداد در صورتی که همه جا در سطح کشور یه ساعت بیشتر وقت اضافه داده بودن!

حالا از امتحان دراومدیم!یکی گریه می کنه!یکی جیغ میکشه!یکی افسرده شده!یه گله از بچه های طناز(طنز گر-طنز کننده)ام نشسته بودن وسط حیات یکیشون می خوند بقیه هم می کوبیدن رو سر و کولشون!(منم دو سه دیقه رفتم نخود جمعشون شدم)!یکی زنگ زده بود به مامانش داشت با مامی گلش درد و دل می کرد!یکی داشت برای آقای جناب دکتر عالی قدر عالی جناب جان نازنین به فدایش اژه ای نامه می نوشت !یکی مامانش اومده دنبالش پریده تو بغلش!حالا زر نزن کی شیون کن!یکی داره فیلم میگیره!یکی میگه وای آبروم پیش بچه ی دوست بابام که بچه شهید بهشتیه میره!یکی میگه پنج تا ننوشتم!یکی میگه سه تا سوال نوشتم!یکی داره مدیرو از ته دل فوش میده!یکی میگه معلممون(که تا دیروز بهترین معلم دنیا بود!ولی در واقع نبود!)درست و حسابی نبود!یه عده ایام همدیگه رو بغل کرده بودن ای خدا یا منوبکش یا ریاضی مونو درست کن!خوب حالا همه دارن گریه می کنن من و دسته اراذل بی خیالم شاد و شنگول نشستیم داریم بشکن می زنیم!حالا من هی بگم می افتم!هی بگن خفه شو!

(اینو توی روز نهم یعنی فردای امتحان نوشتم!)

بالاترین نمره ی ریاضی برای یه خانوم ... بود که شونزده بود!بعدی ام برای یه خانوم ... ی دیگه پونزده!حالا قراره نمره ها بره رو ضریب سختیو نمودارو چه می دم این جور چیزا شاید شهریوری نشیم!

(این یارو بالاییا بیست که می گرفتن می شستن زر می زدن که چرا بیست و یک نشدیم!از همون بچه های (خیلی ببخشیدا)خر خون نمونه دولتی که اومدن و ر ی د ن به هر چی تیز هوشانه و تیز هوشه و تیزهوشی رو در خرخونی خلاصه کردن و استعدادهای ما رو کشتن و ذوق درس خونی مارو از بین بردن و شاگرد اولمونو شاگرد آخر کردنو واییییییییییییییییییییییییییییی !من عصیانیم!)

من بدبخت توی کارنامه ی گرامم دو تا دونه بیست پیدا می شد اولی ریاضی که با این اوصاف .............!

دومی فیزیک که وسط سال معلم عالی قدرش(الهی من فداش)پاشد رفت واسه ما نی نی بیاره و مارو بدبخت کرد!موندیم دست معلمی به نام نکبت که هر چی از منگلیش(با احترام!!!!!)بگم کمه!

دنیاست دیگه گهی .........................(همون قضیه زین و پشت و جلو و(شعر فردوسی  بود اگه اشتباه نکنم!بیاموزیم درس بیست!!! ) ....)!

(اینو یه هفته بعد امتحان ریاضی نوشتم !تاریخش شونزدهم!)

من هنوز کارناممو نگرفتم بیارم خونه!

بعدشم تازه اینکه ولی کارناممو دیدم!

تازه ام اینکه ریاضی شدم سیزده و هفتاد و پنج و اصلا هم سر افکنده نیستم و خیلی هم از نمرم راضی ام!

تازه ام اینکه کارنامه گرفتن ما مکافاتی بود!

یه معذرت خواهی از همه به علت ریز بودن فنت پست قبلی که قرار بود فنتش دو باشه و همه چیزش با فنت دو(12) جور شده بود ولی نمی دونم که یهو چی شد که با فنت یک(8)ظاهر شد!بعدشم دیگه زحمت نکشیده بودم ببینم چه جوری اومده رو صفحه!شما به کوچیکی خودتون ببخشید!(خب اگه میبینی چشت داره درمیاد کپی کن برو توی ورد فنتشو بزرگ کن بخون!!!!!!!!!!!)

راستی گری گوریم دیگه از رونق افتاد و به عبارتی خز شد!می خوام حذفش کنم برم یه وب دیگه بزنم!شایدم اصلا با الافی (علافی(نیش تا بناگوش باز))توی نت بدرود گفتم!شایدم موندمو هم رو راهی جهنم کردم بعد رفتم!

ببخشید من زیاد وراجی می کنما ولی یه موضوع دیگه!ببخشید اعتراض به مسئولین و هخامنشیا رو چرا سر من خالی می کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا من از یه چی خوشم اومد!

ببخشید اصلا غلط کردیم(متهم  اصلی نسترن!)!

من دیگه برم!

بخون خودت دیگه!حتما باید این قضیه هر کی نخونه الهی کچل بشه رو به زبون بیارم!ولی برای ایجاد تنوع میگم هر کی پستو نخونه و کامنت بذاره الهی کچل بشه!!!!!

نازی دستتو از تو دماغت دربیار!نیما توام تا اون صندلیه رو نشکنی دست بردار نیستی!میگم درست بشییییین!

درسته خیلی حرف زدم اما اینم بگم عقده ای نشم!

چهارشنبه تلی رو روشن کردم!کانال یک داشت تیتراژ سلام بهارو نشون میداد!انقذه ذوق کردم که جلو تلویزیون زانو زده بودم و اشک شوقم داشت در میومد ولی درنیومد!که یهو آستانه شوروع کرد!اون موقع بود که دوزاریم افتاد و بعدش به هر کی که می شناختم فوش دادم!

بابای!

نوشته شده توسط پریا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://garigoori.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design